مثل عمر شمع

انگار همین دیروز بود، آن سال برخلاف سال های قبل  من و برادرم هر دو بعدازظهری بودیم وشب ها مشق ها ودیکته شب را می نوشتیم  وبه همین خاطر اکثرا صبح  ها درسی نداشتیم تنها چیزی که می تونستیم خودمون رو باهاش سرگرم کنیم دیدن برنامه های تلویزیونی بود ،  تلویزیون  ما ترازیستوری سیاه وسفید بود و باید صبح ها یکی زودتر بلند می شد و اون رو روشن می کرد تا برای برنامه کودک گرم شه. واین کاررو معمولا مادر که زودتر برای دادن صبحانه به پدر بلند می شد انجام می داد یه سرگرمی دیگرمون هم رفتن به محل کار پدر بود ، محل کار پدر کارگاه کوچکی   نزدیک منزل بود  من و برادرم برای کمک به پدر به محل کارش می رفتیم تقریبأ بیشتر دوران کودکی مون در کارگاه و در کنار پدر سپری می شد ما در آن زمان ذهنیت درستی از کار پدر نداشتیم تنها چیزی که یادمان می آمد زیرزمینی بانوری کم و تاریک با  بوی زننده  و حرارت بالا و دستگاه های همیشه لغزنده ، این ها چیزهایی بود که ازکارگاه پدر به یاد داشتیم

   بعدها فهمیدم که آن بوی زننده  پارافین داغ شده ولغزندگی دستگاهها به خاطر ریختن پارافین رویشان بوده  که برای شمع سازی استفاده می شده در کارگاه  همیشه چند نفری بودند که نخ های آغشته به مواد اتش زا  را در دستگاههای قالب بندی شده قرار می دادند  و ما هم چند باری این کار را انجام می دادیم ، بماند که بعضی نخ ها را یا آغشته نمی کردیم  ویا نصفه نیمه قرار می دادیم که بعد از ریختن پارافین،  و سرد شدن دیگر کار از کار می گذشت،  این کار باعث می شد که نخ  بسوزد وشمع زودتر آب شود  در قسمتی از کارگاه هم همیشه بسته مقواها ی کوچک وبزرگ که مخصوص شمع های فانوسی شمع های منقش وشمع های معمولی بارنگ های متنوع بود  که ان ها رادرون این بسته های مقوایی می گذاشتند ،  و معمولا با جلد مجلات قدیمی درست می شد ویکی از اون مجلاتی که بیشتر ار آن استفاده می شد مجله عجیب تر از علم بود که در حین بسته بندی با مطالب ان را مانند مثلث برمودا وتصاویر عجائب خلقت  اشنا شدم و این امر باعث شده بود که شماره های قدیم وجدید را را به هر صورت که بود پیدا کنم و مطالبش را بالذت مرور کنم وپیگیری این مسائل عجیب  برایم بسیار  جالب و  شیرین بود. هنوز هم که هنوز است بادیدن نسخه قدیمی ورنگ ورو رفته شیرینی آن روزها برایم تازه می شود

   من وبرادرم بعدازظهری بودیم و همکلاسی ، وآن سال  هر دو به کلاس سوم رفته بودیم ما کتاب و دفترمان را داخل کیسه می گذاشتیم و سال قبل  هم کتاب هامون رو داخل  کیسه می گذاشتیم ، وبه جای کیف به مدرسه می بردیم  اما پدر به ما قول داده بود که  برایمان کیف بگیرد اون روز  بچه های مدرسه من و برادرم رو به خاطر نداشتن کیف  مسخره کرده بودند خیلی به من برخورده بود.   وقتی به منزل آمدیم من با ناراحتی کتابهایم را به گوشه ای انداختم 

 مادر م گفت : چیزی شده

من هم با ناراحتی گفتم :  بچه ها مارو مسخره کردند

مادر گفت : برای چی مسخره کردن  چی رو مسخره کردن

گفتم اینکه کتابهامون رو مثل سال قبل داخل کیسه گذاشتیم مگه پدر قول نداده بود که امثال برامون کیف بگیره 

مادر گفت : عزیزم قول می دم تو اولین فرصت براتون کیف بگیریم فقط باید کمی پدرتون رو درک کنید وگفت که  خستس چیزی بهش نگید تا ببینم چی می شه

  نمی دونم چرا اصلا به حرف هایی که مادر زد توجهی نکردم  پدرم واقعأ خانواده دوست وزحمت کش بود وتمام تلاشش رو می کرد که ما حسرت چیزی رو نداشته باشیم وبا ما خیلی مهربان بود  اما  اون شب نمی دونم چم شده بود تا پدر از راه رسید هنوز لباس هاش رو درنیاورده بود که من جلوش سبز شدم و با ناراحتی اتفاق های اون روز رو با آب وتاب براش تعریف کردم و گفتم که بچه ها ما رو بخاطر نداشتن کیف  مسخره کردن شما قول داده بودید که برامون کیف می خرید ،  پدر چیزی نگفت فقط دستی روی سرم کشید و درب ورودی رو که نیمه باز مونده بود  بازکرد و رفت بیرون

 مادرم که خیلی آشفته بود نگاهی به من کرد  و گفت: لال می شدی اگر بعدأ می گفتی؟

 ولی دیگه دیر شده بود. پدر بدون اینکه چیزی بگه  رفته بود  بی صبر بودم وهر چند وقت یکبار به ساعت دیواری نگاه می کردم  اون شب اولین شبی بود که تا دیر وقت بیدار بودم ، چند باری بدون اینکه مادرم که از من بی تاب تر بود متوجه بشه به بهونه رفتن دستشویی   جلوی در می  رفتم و به انتهای کوچه نگاه می کردم ولی خبری نبود پشیمان بودم از اینکه  این حرف رو زدم وبه حرف مادرم گوش نکردم ولی دیگه دیر شده بود

بخودم گفتم: کاش لال می شدم و چیزی نمی گفتم خیلی دلشوره داشتم

نگاه سنگین مادر عذاب آور بود، اون شب اولین شبی بود که  تا ساعت 11 بیدار موندم خیلی خسته بودم و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم دو کیف قشنگ بالای سرمن وبرادرم  بود و کتاب هایمان داخلش بود، با خوشحالی از جام بلند شدم آنقدر ذوق و شوق داشتم که اتفاق دیشب یادم رفته بود مادر از  اتفاق دیشب  چیزی به روم نیاورد  آن روز انقدر ذوق زده بودم که متوجه گذشت زمان نشدم نیم ساعتی به زمان مدرسه مانده بود کتاب هایم را برای بار سوم مرور کردم مادر لقمه ای گرفت ودر کیفمان گذاشت و به سمت مدرسه حرکت کردیم    .

 در راه مدرسه یک مغازه امانت فروشی بود من هرزمان که  از کنار ش می گذشتم کمی مکث می کردم واجناس مغازه را که اکثرا عتیقه بودند بادقت نگاه می کردم به طوری که اگر چیزی اضافه می شد سریع متوجه می شدم آن  رو چشمم به ساعت مچی افتاد  کمی مکث کردم وبا دقت نگاهش کردم دیدم خیلی شبیه ساعت پدر است  ولی چون دیرمان  شده بود توجه نکردم و به راهم ادامه دادم، ماجرای  شب گذشته فکرم را مشغول کرده بود وحواسم به درس وکلاس نبود   موقع برگشتن دوباره جلوی همان مغازه ایستادم و دقیق تر که نگاه کردم به بهانه خرید داخل رفتم

 مرد امانت فروش  به محض دیدن من  گفت  : کوچولو چیزی می خوای

گفتم نه فقط می خواستم اگر امکان داشته باشد آن ساعت مچی پشت ویترین را ببینم

مرد گفت : باشد اما آن ساعت به دردت نمی خورد مگر اینکه بخواهی به عنوان یادگاری برای پدرت  بخری وگفت : این ساعت را همین دیشب خریدم ساعت خوب وقدیمی است

 

باحرف اخری که مرد امانت فروش زد اصرارم برای دیدن ساعت بیشتر شد ووقتی ساعت را از پشت ویترین آورد  دیدم حدسم درست بوده  کناره های ساعت پارافینی بود پدر به ساعت خیلی وابسته بود وتقریبا در همه مراحل حتی موقع کار در شمع سازی ان را از دستش خارج نمی کرد وبرای همین پارافین مابین  بند های ساعت رفته بود  با دیدن این نشانی  مطمئن شدم ساعت  پدر است  اما برای چی پدر ساعت را  فروخته بود  ؟

 به خانه که رسیدم قضیه ساعت را برای مادرم تعریف کردم

مادر گفت : حتما اشتباه دیدی

گفتم : نه من ساعت را از نزدیک دیدم

  فهمیدم که مادر چیزی را می داند ولی نمی خواهد بگوید روز بعد اصرار کردم که بگوید وآن موقع بود که  فهمیدم پدر همان شب ساعش  رو فروخته تا برای ما کیف بخره،

 مادرگفت : حالا که فهمیدی جریان از چه قرار است  قول بده این راز نزد خودت بماند وبه روی پدرت نیاوری حتی به برادرت هم نگو

 از اون ماجرا به بعد سعی کردم دیگه پدر رو ناراحت نکنم و به جای غرغر کردن بهونه  فقط نگاهش می کردم. چند ماهی از ماجرا گذشت ، آخرکاری پدر بیمارشده بود ودکتر ها گفته بودند که  بخاطر محیط کاری نامناسب  کبدش فاسد شده وباید از اون محیط دوری کنه وبستری شه از اون به بعد  کم کم گرمی خانواده رو به سردی رفت  پدر  برای مدتی در منزل  بودو  به اصرار دکتر ها وپافشاری مادرم در بیمارستان  فیروزابادی منتقل و  بستری  شد ما تقریبا هفته ای دوسه مرتبه پدر را ملاقات می کردیم درست بعداز تعطیلی مدرسه ،  من در عالم بچگی احساس می کردم پدراز چیزی رنج می برداما در آن سن وسال معنی حرکات وحرفهایش رو نمی فهمیدیم ، این رفت وامد از مدرسه به بیمارستان چند مدتی ادامه داشت وما برای این لحظات لحظه شماری می کردیم تا پدر را ببینیم  یک روز گرم مرداد  که من  و برادرم در کلاس بودیم  به اصرار معلم و مدیر مدرسه که گفته می شد جلسه دارند ، زودتر به خانه فرستاده شدیم ، برام خیلی غیر غادی بود در راه مدرسه  مدام باخودم می گفتم اگه جلسه ای هست  چرا من وبرادرم فقط باید برویم ، به خانه رسیدیم خانه مثل همیشه نبود همه آمده بودند (خاله، دایی، عمه، همسایه ها و ...)  هرکسی که  ما رو میدید  بدون اینکه چیزی بگه  دستی روی سرمون می کشید در این فکر بودم که علت مهربانی وشلوغی خانه که تا کنون این گونه ندیده بودم چیست ، که ناگهان صدای شیون مادر خانه را پر کرد  وبعد شیون ها ی دیگران وصدای قرآن ، دیگه خیلی دیر شده بود پدر از میان ما  رفته بود   از اون روز به بعد همیشه خودم رو سرزنش می کردم و شرمنده پدر بودم، حالا  خودم بزرگ شدم  و به گذشته ها و به کودکی ام  فکر می کنم ،باخودم می گویم  کاش می شد برای یک لحظه هم که شده به آن دوران کودکی برگردم و دوباره به قامت بلند پدر بنگرم و به جای سوال و گلایه فقط نگاهش کنم!  ای کاش از لحظه هایی که در کنار پدر بودن  بیشتر استفاده می کردم و می فهمیدم که گرمی آن روزها بخاطر حضور پدر در کنارمان بود، اما حیف که روزهای رفته برنمی گرده چه برسه به عمر که پدر لحظه هاست.

/ 5 نظر / 114 بازدید
حمید

خدایش بیامرزدش خاطره زیبایی از یه پدر خوب و مهربون بهم سر بزن

حمید

خدایش بیامرزدش خاطره زیبایی از یه پدر خوب و مهربون بهم سر بزن

فرزاد

سلام با " بی قلم " به روزم و مشتاق نگاهی...