یک داستان شنیدنی

ساعت ٢ بود هوا خیلی گرم در دفتر رو بستم و ازساختمون در اومدم بایین.نشستم تو ماشین و کولر رو روشن کردم به سمت خونه

یهو یه بنده خدای رو تو کمربندی دیدم وسط آفتاب  با خودم گفتم سوارش کنم یا ولش برم ..گفتم خدارو خوش نمی آد سوارش کردم ،هم مسیر بود باهام داخل مجتمعی بود که می دونستم کجاست ..یهو گفت اجازه است یه سیگار روشن کنم ..گفتم خب کولر روشنه !!!!!

کم کم داشتم بشیمون می شدم از ثوابی که داشـــــــــت کباب می شد.....رسیدم دم مجتمع که یهو گفت تا اینجا زحمت کشیدید تا داخل منو می برید ..دیگه داشتم به خودم تو دلم بد و بیراه می گفتم ......رفتم دم ساختمونشون ..... تشکر کرد وگفت بیاین بــریم بالا...یه نوشیدنی میل کنید ،حالا هنوز بیاده نشده بودا..بازم تشکر کردم درو وا کردو دور و ورشو نگاه کردو یه سیگار روشن کرد و گفت بابام خونه هستا بیا بریم بالا. خب خاک تو سرش از خماری الآن داره جون می ده

رفتــــه بودم جنس بــگیرم واسش ...جلو چشمش آدم میارم خونه تا شکم خودمو و بول موادشو جور کنم.....

آسمون ریخت رو سرم ..حرکت کردم و حتی تو آیینه هم نگاه نکردم......

با خودم گفتم این هم شد زنــــــــــــدگی ...احساس کردم خیلی سردمه ...ازسرما می لرزیدم ..تا اومدم کــــولر ماشینو خاموش کنم یهو زدم به یه تیر برق و با صداش از خواب بلند شدم و دیدم هم تلویزیون روشنه هم درجه کولر رو ١۶ است 

/ 5 نظر / 3 بازدید

سلام دوست عزیز دوست داری بدون پرداخت پول با ماهی98میلیون تومان استخدام بشی به این وبلاگ سر بزن مطمئن باش برای همیشه راحت زندگی خواهی کرد www.poolway.persianblog.ir

شورشی

خواب ها.... خواب ها ..... وقتی حقیقت راه به جایی نمی برد!

مرجان

واقعن اینا رو تو خوای دیدی؟

مرجان

واقعن اینا رو تو خوای دیدی؟